عشق کوه ودریا

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

+نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت5:4 بعد از ظهرتوسط مهرداد | |

در صف طولانی بهشت ،در روز قیامت یک راننده اتوبوس در جلو و یک کشیش پشت سر راننده ایستاده بودند .نوبت راننده که رسید فرشته‌ای نگاهی عمیق به کارنامه‌اش انداخت و بهش گفت: شما بفرمائید بهشت. نوبت کشیشه که رسید فرشته نگاهی به کارنامه‌اش کرد و بی معطلی گفت: شما برید جهنم که به خدمتتون برسند. کشیشه تا اینو شنید صدای اعتراضش بلند شد که: این بی عدالتیه که این یارو ، راننده اتوبوس به بهشت بره و من‌ به جهنم. من که تمام عمرم را تو کلیسا صرف عبادت خدا کرده‌ام.فرشته با مهربانی بهش گفت: ببین، اون یارو راننده اتوبوس وقتی رانندگی میکرد تمام سرنشینان اتوبوس هر کاری داشتند ول میکردند فقط دعا میکردند ولی تو ، وقتی موعظه میخوندی تمام کسانی که تو کلیسا بودند خوابشون میگرفت.

+نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت11:9 قبل از ظهرتوسط مهرداد | |

مرا به یاد بیاور , وقتی كه رفته ام !
و رهسپار سرزمین سكوت شده ام,
وقتی كه دیگر نمی توانی دستم را در دست بگیری
ومن نمی توانم میان ماندن و رفتن, دودل باشم.
به یاد بیاور مرا وقتی كه دیگر نمی توانی
برنامه ی روزهای آینده را برایم بگویی,
تنها مرا به یاد بیاور
دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است
و اگر زمانی مرا از یاد بردی
و سپس باز به یاد آوردی
اندوهگین نباش .
درمسیر راه من امروز
کسی پیدا شد
کسی که حرفی زد
کسی که رازی داشت
کسی که نامش را آهسته سرداد
چشمش از هزار قصه خبر داد
کسی که خواست قسمت کند با من درونش را
به نظر کمی شاد می نمود
و شاید غمهایش را زیر چهره اش می سوزاند
نه عبوس بود و نه زیبا
تنها یک لحظه از زندگی بود
لحظه ای همچون یک اتفاق
لحظه ای که می گذشت و اتفاقی که می افتاد
نه خوشحال بودم از این حادثه
نه اندوهگین از سرنوشتی که رقم می خورد
مانده بودم میان راه
که چه می شود آیا
می خواستم رها شوم
رها از همه چیز
رها از همه کس
راه درست را نمی دانستم
و پشیمانی فردا را به یاد می آوردم
چقدر سخت طی می شود این روزها
روزهای تنهایی من
روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد
تنها من می دانم و بس
و تو هرگز ، هرگز، هرگز
می روی به ره خویش و من گم می شوم
و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن
می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته
می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم
و باز قصه تکراری همیشگی
هر کس به سوی مقصد خویش
تنها می مانم و زخم خورده و شکسته
باید بدانم که راز تمنای عشق چیست
چیست این تکرار که من مدام می خواهمش
من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش
به مقصد نمی رسم هرگز
و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره
نمی دانم مقصدم چیست
و نمی دانم راز این تکرار چیست
راهی که من مدام تکرار می کنم
این مسیر را شاید هزار بار رفته ام
چه می شود مرا
انتهای این قصه چیست
قصه گم شدن من در بی راه های مسیری برای عشق
معنی عشق را هم حتی نمی فهمم
می خواهم این بار بایستم
می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم
شاید بشکنم
شاید بخشکم
اما برای همیشه می خواهم که بایستم

+نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت11:2 قبل از ظهرتوسط مهرداد | |

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

بياييد از عشق صحبت كنيم

تمام عبادات ما عادت است

به بي‌عادتي كاش عادت كنيم

چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

به هنگام نيّت براي نماز

به آلاله‌ها قصد قربت كنيم

چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

چه اشكال دارد در آيينه‌ها

جمال خدا را زيارت كنيم؟

مگر موج دريا ز دريا جداست

چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

پراكندگي حاصل كثرت است

بياييد تمرين وحدت كنيم

«وجود» تو چون عين «ماهيت» است

چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

اگر عشق خود علت اصلي است

چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟

بيا جيب احساس و انديشه را

پر از نقل مهر و محبت كنيم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از كيمياي سعادت كنيم

بياييد تا عينِ عين القضات

ميان دل و دين قضاوت كنيم

اگر سنت اوست نوآوري

نگاهي هم از نو به سنت كنيم

مگو كهنه شد رسم عهد الست

بياييد تجديد بيعت كنيم

برادر چه شد رسم اخوانيه؟

بيا ياد عهد اخوت كنيم

بگو قافيه سست يا نادرست

همين بس كه ما ساده صحبت كنيم

خدايا دلي آفتابي بده

كه از باغ گل‌ها حمايت كنيم

رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

«بيا عاشقي را رعايت كنيم»

+نوشته شده در یکشنبه 30 آبان1389ساعت8:33 بعد از ظهرتوسط مهرداد | |

تو می‌خوای بری حالا اینو می‌دونم، ترانه هامو به یاد تو می‌خونم

بارون میباره تو قاب چشمام، می‌خوام بدونی حالا من خیلی‌ تنهام

بی‌ تو دلم بهونه گیره، اگه نباشی‌ بدون تو میمیره

قلب ساده من باور نداره، اون که عاشقش بود بره تنهاش بذاره

بی‌ تو می‌میرم ‌ای عشق خوب و نازم، بدون تو نمیتونم دنیامنو بسازم

بی‌ تو می‌خونم هرشب با چشم گریون، منو ببخش عزیزم دیگه شدم پشیمون

تو می‌خوای بگی‌ دیگه دوسم نداری، اینو می‌دونم میری تنهام میذاری

قلبی گرفته لبهای بسته جدایی از تو بدون منو شکسته

از وقتی‌ رفتی‌ آروم ندارم، امشب دوباره من بیقرارم

برگرد که دیگه بی‌ تو نمی‌شه، هرجا که باشی‌ بیادتم همیشه

بی‌ تو می‌میرم ‌ای عشق خوب و نازم، بدون تو نمیتونم دنیامنو بسازم

بی‌ تو می‌خونم هرشب با چشم گریون، منو ببخش عزیزم دیگه شدم پشیمون

تو می‌خوای بری....

+نوشته شده در شنبه 29 آبان1389ساعت7:58 بعد از ظهرتوسط مهرداد | |

عید سعید قربان بر همه مسلمانان ایران مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه 26 آبان1389ساعت4:23 بعد از ظهرتوسط مهرداد | |

عکس خودم در کوه البته برای بعضی ها چون رمز گذاشتم 

کپی برداری نکنید به ادامه مطلب بروید

هرکی رمزشو می خواد به من بگه


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در چهارشنبه 26 آبان1389ساعت3:51 بعد از ظهرتوسط مهرداد | |

سلام به نظر شما این وبلاگ را به این روش ادامه بدم خوبه هنوز عکسهای زیادی دارم که خودم گرفتم وبه وبلاگ می زارم یا که نه نظر بدین

+نوشته شده در شنبه 24 مهر1389ساعت5:8 بعد از ظهرتوسط مهرداد | |

آبشارلاتون 

لطفا برای توضیح این آبشار به ادامه مطلب بروید


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت1:6 بعد از ظهرتوسط مهرداد | |

آیا وبلاگ خوبی است

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت1:50 بعد از ظهرتوسط مهرداد | |